یونان باستان

کپی برداری از روی مطالب ، با ذکر منبع بلامانع است

 
نارسیسوس و اکو
نویسنده : آرتمیس - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/٧/٢٥
 

حتما همه ی شما داستان نارسیسوس رو شنیدید اما خب چون ورژن های مختلف ازش وجود داره من یه بار دیگه هم اینجا مطرحش میکنم:

داستان طبق معمول از زئوس و زن بازی هاش شروع میشه. وقتایی که زئوس می رفت و با فانی های خوشگل خوش میگذروند، اکو (یکی از پریان) با وراجی سعی میکرد حواس هرا رو پرت کنه.
وقتیکه هرا فهمید، چون زورش به زئوس نمیرسید، تمام خشمش رو معطوف اکو کرد و اکو رو نفرین کرد که "همیشه آخرین واژه را خواهی گفت، ولی هرگز نخستین کسی نخواهی بود که لب به سخن میگشاید."
ترجمه: اکو مجبور بود که اکو باشه، میدونید چی میگم؟ خودم که نمیدونم.
بعد از یه مدت اکو دلباخته ی نارسیسوس شد. اما نارسیسوس بعد از یه مدت حوصله اش سر رفت،چون اکو فقط میتونست آخرین واژه های خود نارسیسوس رو تکرار کنه.
نتیجه: نارسیسوس ولش کرد و اکوی بیچاره از فرط ناراحتی به قدری لاغر شد که یه جورایی محو شد و چیزی بجز صدا ازش باقی نموند.
خواهرای اکو وقتی متوجه شدن که نارسیسوس اصلا عین خیالش نیست که یه پری رو به کشتن داده، رفتن پیش نمسیس و شکایت کردن. نمسیس هم که پیشگویی تیرزیاس رو شنیده بود به فکر افتاد تا انتقام همه ی دلداده های بیچاره ی نارسیسوس رو بگیره.
پیشگویی تیرزیاس :"نارسیسوس تا زمانی که تصویر خودش رو نبینه زنده میمونه."
در نتیجه نمسیس در جریان یه شکار، کاری کرد که نارسیسوس مجبور بشه خم بشه و آب از یه دریاچه بخوره. نارسیسوس به محض اینکه بازتاب چهره ی خودش رو توی آب دریاچه دید، عاشق خودش شد.اینجا دو تا روایت هست:
1)نه میتونست بهش دست بیابه و نه میتونست ازش دل بکنه. خوردن و نوشیدن رو هم فراموش کرد.در نتیجه کم کم کنار دریاچه ریشه کرد و تبدیل شد به گل نرگس.
2) خم شد تا تصویر خودش رو بدست بیاره اما تعادل خودش رو از دست داد و داخل دریاچه افتاد. پری ها هم اونو تبدیل به گل نرگس کردن و کنار دریاچه کاشتنش.
این روایت مشهور نارسیسوسه. اصطلاح نارسیسم(به معنی خودشیفتگی افراطی) هم از همین روایت نشات می گیره.
و اما روایت کمتر مشهور نارسیسوس: نارسیسوس خواهر خیلی زیبایی داشت که شبیه خودش بود و دیوانه وار دوستش داشت. وقتیکه که دختر ناگهانی میمیره، نارسیسوس برای اینکه یاد و خاطره ی اون رو همیشه تو یاد خودش زنده نگه داره شب و روز خودشو توی دریاچه نگاه می کرد تا اینکه خودشم مرد.

مرسی که با نظراتتون ما رو خوشحال میکنید.ایشالا به زودی این وبلاگ دوباره رونق میگیره.تا پست بعدی بای بای.


 
 
سوال
نویسنده : آرتمیس - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/٦/٢۱
 

ظاهرا سوالاتون خیلی زیاد و خب یه جورایی تکراری شده.این پست برای اینه که سوالاتونو اینجا بپرسید.من تو یه پست دیگه به همشون جواب میدم.
ممنون.
[در ضمن، من نویسنده ی دوم وبلاگم.نویسنده ی اول فعلا در دسترس نمی باشد]


 
 
آتالانتا
نویسنده : آرتمیس - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
 

با عرض پوزش از آتنا بخاطر این پارازیت:

پدر آتالانتا،ایازوس،که جز پسر نمی خواست،آتالانتا را پس از زاده شدن رها کرد.آتالانتا با شیر یک ماده خرس بزرگ شد  و شکارچیان او را پروراندند.او شکار و ورزش های خشن را دوست داشت.آتالانتا دو سانتور(فوکوس و هلیوس) را که به او چشم ناپاک داشتند کشت.در شکار گراز کالیدون هم نخشتین کسی که به گراز تیر زد آتالانتا بود و در آخر هم ملئاگر گراز رو کشت و پوستش رو به آتالانتا داد که باعث خشم بقیه شکارچیان شد.

با این همه،آفرودایت باکره موندنش رو توهینی به خود تلقی می کرد.آتالانتا هم برای رهایی از زناشویی چاره ای اندیشید و قرار گذاشت خواستگارانش با او در مسابقه ی دو شرکت کنند.برنده می توانست او را به همسری خود درآورد.البته با توجه به اینکه آتالانتا تیزپاترین و چابک ترین موجود زنده بود این کار محال بود.اگر خواستگاران شکست می خوردن،سر خود را از دست می دادند. در نتیجه بسیاری از خواستگاران او سرشان را در راه او از دست دادند.

سرانجام هیپومنس از آفرودایت کمک خواست.آفرودایت به او سه سیب طلایی از باغ هسپرید ها داد و سفارش کرد آنها را یکی یکی در مسیر مسابقه بیندازد.آتالانتا که از دیدن سیب ها کنجکاو شده بود، سه بار برای برداشتن آنها ایستاد و بدین گونه هیپومنس او را شکست داد و آتالانتا به همسری او درآمد.

آخرش،این دو به معبد دمتر یا زئوس رفتند و در آنجا نرد عشق باختند که باعث شد زئوس یا دمتر از این بی احترامی خشمگین شود و آن دو را به شیر تبدیل کرد(چون اعتقاد داشتند که شیر با شیر نمیتونه جفت گیری کنه)و دمتر اونها رو به ارابه اش وصل کرد.

 

پیوست:حالا حالا نمیتونم بیام.شرمنده.


 
 
پرسئوس
نویسنده : آتنا - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/۱/٢
 

باز هم سلام . این بار قهرمانی که میخوام دربارش بنویسم پرسیوسه. قبل از هر چیزی بذارین برای کسایی که کتابای پرسی جکسون رو خوندن یه ابهام زدایی بکنم : پرسیوس جکسون در کتاب های ریک ریودن ، شخصیتیه زاییده ی تخیلات نویسنده و این پرسیوس که قهرمان باستانی این پست ماست _ با این که نقاط اشتراکی دارن _ هیچ ارتباطی با اون نداره .

ابتدای زندگی

تولد پرسئوس

روزی بود و روزگاری و پادشاهی بود به اسم آکریسیوس ( Acrisius) که بر آرگوس حکومت میکرد و این پادشاه دختری زیبا _ طبق معمول _ داشت که دانائه ( Danae ) نام گرفته بود . روزی این پادشاه از طریق پیشگوی آپولو ( یا شاید دلفی ) مطلع میشود که قرار است دانائه فرزندی به دنیا آورد که پادشاه را خواهد کشت . مسلما ، آکریسیوس علاقه ای به این واقعه نداشت و در نتیجه دانائه در برجی برنزی زندانی شد تا هرگز نتواند ازدواج کند یا بچه دار شود . تنها راه خروجی این برج ، پنجره ی کوچک آن بود . دانائه مدتی را به همین روال میگذراند تا یک روز که ناگهان نوری خیره کننده از پنجره ی برج به داخل میتابد و بارانی از طلا به داخل برج سرازیر میشود . گفته نشده که چطور ولی دانائه میفهمد که این باران طلا ، زئوس است . (البته روایت دیگری نیز برای این داستان وجود دارد که زئوس به صورت مرد جوانی در کنار پنجره ظاهر شده و خودش را معرفی کرده است. ) و بعد از این اتفاق دانائه ، باردار و بعد بچه دار میشود و _ همونطور که خودتون حتما حدس زدید _ اسم کودک را پرسئوس میگذارد. ریشه این نام بسیار جالبه و بهتون پیشنهاد میکنم که حتما از ویکی پدیا ی انگلیسی مطلبی که دربارش نوشته شده رو بخونید ( در بخشEtymology ) : http://en.wikipedia.org/wiki/Perseus

 

 

 

 

 

 

 

نجات

با این که دانائه تلاش کرد تا پرسئوس را از چشم پدر پنهان نگه دارد ، اما در نهایت روزی رسید که آکریسیوس متوجه شد که دخترش فرزندی دارد . او از دانائه پرسید که پدر کودک کیست و دانائه جواب داد که زئوس پدر پرسئوس است . و البته آکریسیوس حرف او را باور نکرد . در نهایت آکریسیوس دانائه و فرزندش را داخل جعبه ی چوبی بزرگی کرد ، و جعبه را به دریا افکند . دانائه ، شروع به دعا کردن کرد و سراتجام سالم ، همراه با پرسئوس ، پا به جزیره ی سریفوس گذاشت .

بزرگسالی

علت رو یا رویی با گورگون

پادشاه جزیره ی سریفوس ، مردی بود با نام پلی دکتیز (Polydectes ) . ( طریقه ی نجات یافتن دانائه و پرسئوس بدین صورت بود که، برادر پلی دکتیز که یک ماهی گیر بود ، جعبه ی چوبی که آن دو در آن بودند را در تور خود میگیرد و بیرون می آورد) مدتی میگذرد و پرسئوس بالغ میشود و تبدیل به مرد جوان و قدرتمندی میگردد . در این هنگام است که پلی دکتیز به دانائه علاقه مند میشود و از او خواستگاری میکند. دانائه درخواست او را رد میکند، اما پلی دکتیز بر تصمیم خود مصمم بوده و میخواهد که به اجبار هم که شده دانائه را به همسری خود در آورد و در این میان پرسئوس را مانعی برای این ازدواج میبیند. پس نقشه ای برای کشته شدن پرسئوس میکشد . او میدانسته که با وجود شجاعت و قوی بودن پرسئوس ، او فقیر است ( برای این قسمت داستان های متفاوتی وجود داره ) ، پس تظاهر میکند که در میخواهد با فردی ازدواج کند و ار تمام جزیره ، همه باید برای این ازدواج برای او هدیه ای مناسب بیاورند . پرسئوس که قدرت مالی کافی نداشته ، توانایی برای تهیه هدیه نداشته و چیزی نداشته تا به پادشاه عرضه کند . پلی دکتیز او را به همین دلیل ، تحقیر میکند . پس پرسئوس به او میگوید که میتواند هر چه میخواهد را برای او بیاورد و پلی دکتیز میگوید که او سر تنها گورگون فانی ، یعنی مدوسا را میخواهد .  پرسئوس قبول میکند .

شکست دادن مدوسا

بعد از این که پرسئوس این تصمیم را میگیرد ، آتنا و هرمس بر او ظاهر میشوند .( چرا که او فرزند زئوس است و آن ها باید به او کمک کنند .) هرمس به او کفش های بالدارش و تاس کرونوس را میدهد و آتنا سپرش را به وی میدهد تا به وسیله آن بتواند انعکاس مدوسا را ببیند و تبدیل به سنگ نشود . ( از طرف هادس هم کلاه نامرئی کننده به او داده میشه . ) در نهایت پرسئوس در حالی که مدوسا خوابیده سر او را قطع میکند .

ازدواج با آندرومدا

در راه برگشت به سریفوس ، پرسئوس به دریای هیولا رسید و درآنجا آندرومدا که بوسیله پوسایدون زندانی شده بود را نجات داد و با او ازدواج کرد .( اگه زنده باشم بعدا داستان آندرومدا رو هم مینویسم ) .

در نهایت

پرسئوس به سریفوس بازگشت. او پلی دکتیز و پیروانش را کشت ، و سر مدوسا را به آتنا تقدیم کرد . (در مجسمه های آتنا میتوانیم نقش سر گورگون که بر روی سپر او کشیده شده را ببینیم . ) پس از آن او همراه با مادرش و آندرومدا برای کشتن آکریسیوس به آرگوس برمیگردد ، اما آکریسیوس قبل از رسیدن آن ها آرگوس را ترک کرده بوده . نهایتا ، پرسئوس خود را به آکریسیوس میرساند و با کشتن او ، پیشگویی را به حقیقت میرساند. در آخر پرسئوس به دلیل کهن سالی ، همراه با آندرومدا میمیرد .

 

مجسمه پرسئوس

 

مجسمه پرسئوس

 


 
 
معذرت خواهی برای طولانی شدن پروژه ی"قهرمان ها"
نویسنده : آتنا - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳٠
 

سلام و درود ! سال نوتون مبارک باشه و بهترین ها رو برای همه ی خواننده ها و غیر خواننده ها آرزو دارم !

خب برم سر اصل مطلب : ما قرار بوده یکی یکی روی این قهرمان های باستانی که قبلا گفتم چه کسایی هستن کار کنیم و خب این پروژه خیلی داره طولانی میشه و قبول دارم که شاید تا حدی کم کاری میکنم . از همگی از این بابت معذرت خواهی میکنم . امیدوارم که بتونم جبران کنم و هر چی زودتر این وضعیت رو سر و سامون بدم چون خودمم خیلی از این طولانی شدن خسته شدم . انشالله بزودی پست هایی رو در این رابطه خواهیم داشت !

و مثل همیشه : متشکرم از دلگرمی ها و نظرات ارزشمندتون !


 
 
عکس بعد از یک عمر
نویسنده : آتنا - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢
 

سلام . امروز اومدم نظرات رو خوندم و چون خیلی درخواست عکس داشتم ، تصمیم گرفتم یه آپ عکس کنم . اصلا یادم نمیاد قبلا چه عکسایی گذاشتم و در کمال پررویی هم میگم که حوصله ندارم برم نگاه کنم بنابرین سعی میکنم فقط از حافظم استفاده کنم پس اگر تکراری چیزی بود به بزرگی خودتون ببخشید دیگه .نیشخندسعی کردم فقط از اون خدایانی عکس بذارم که تا حالا مطلب خیلی زیادی درموردشون نذاشتم .

خب این عکسا خدایان و الهه ها ی باستانی :

 Iris

 

 

dionysus

 

hlios

 

 

Hephaestus

 

Hephaestus

 

Hermes

 

Hestia

 

hygia

 

maia

 

pan

 

اینم عکس مجسمه :

 

hestia

 

hygia

 

leto

 

حالا عکس معبد :

Hermes temple

 

Demeter temple

این معبد دمیتر رو خیلی دوست دارم ...

Hestia temple

 

aphrodite temple

 

nike temple

اینم از این ! بفرمایید .

یه خواهشی دارم : لطفا بدون ذکر منبع کپی نکنید ! این چند وقته شاهدش بودم که کسی این کارو انجام داد . میدونم که ممکنه اصلا منظوری نداشته باشین ولی من تقریبا هیچ مطلب کپی پیست شده ای توی این وبلاگ ندارم . خواهش میکنم برای زحمات من یه کم احترام قائل بشید و اگر میخواید از مطالب توی وبلاگ خودتون استفاده کنید یک ذکر منبع کوچیک هم پایینش بنویسید !

و در آخر ممنون از نظرات و انتقادات دلگرم کنندتون . 


 
 
المپیک !
نویسنده : آتنا - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٦/٥
 

سلااااااام دوستان عزیز !

خوبین ؟ 

من خیلی وقته اینجا نیومدم ... ولی خب الان میام ! 

چون این قهرمانا زیاد وقت میگیرن و حوصلشون رو ندارم و خیلی وقتم نیست که از اتمام المپیک 2012 میگذره منم تصمیم گرفتم در مورد تاریخچه ی المپیک بنویسم ! چه ربطی داره ؟ خب الان میبینین چه ربطی داره !

این بازی های المپیکی که ما این روزا هر چهار سال یک بار داریم از سال ۱۸۹۶ شروع شدن و از اون موقع فقط سه دوره به خاطر جنگ جهانی اول و دوم صورت نگرفته . اما اصلا چرا از اون موقع شروع شده ؟ خب  ، به خاطر این که اون موقع به تازگی کشف شده بود که در یونان باستان این مراسم صورت میگرفته و بعد از مدتی فکر احیای دوباره ی این مراسم به ذهن خیلی ها رسیده بوده . " پی‌یر بارون دوکوبرتن " که یه دانشمند فرانسوی بوده ، هر جوری که شده در سال 1889 در پاریس همایشی رو ترتیب داده تا دوباره بازی های المپیک رو احیا کنن و این بازی ها در سال 1896 رسما دوباره شروع شدن .

حالا این بازی ها در یونان باستان به چه ترتیبی بودن ؟ یونانیان باستان عاشق مسابقه بودن ، مخصوصا مسابقات ورزشی . از سال 776 قبل از میلاد _ اونطوری که تاریخ شناسا میگن _ در دشتی در یونان باستان که اسمش المپیا ( واقع در غرب یونان ) بوده این مسابقات برگزار میشدن  . از همه ی شهر های یونان ، هر 4 سال یک بار به افتخار زئوس حدود 200000 نفر جمع میشدن تا ورزشکاران یونانی روتماشا کنن . در مورد این که چه رشته هایی داشتند چیز دقیقی نمیدونم ، ولی ظاهرا سخت ترین رشتشون مسابقات پنچ گانه بوده که در اون شرکت کننده ها مجبور بودند پنچ مسابقه ی مختلف که شامل پرش طول ، دو ، کشتی ، پرتاب دیسک و پرتاب نیزه بوده شرکت کنن .

شرکت زنان در این مسابقات ممنوع بوده . آن ها مسابقه ای جداگانه داشتند که به افتخار هرا انجام میشده و اون هم فقط یک رشته داشته که مسابقه ی دو بوده .

درضمن ، کسی هم در این مسابقات مدال نمیگرفته . فقط بهشون یه تاج از برگ درخت زیتون میدادن !

خب اینم یه عکس :

 

 

 

 

 

 

 


 
 
اولیس
نویسنده : آتنا - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۳/٢٧
 

سلام و درود خدمت شما عزیزان ! حالتون خوبه ؟ من که خوبم . مرسی از عزیزانی که نظر میدن !

این آپ ادامه ی همون قهرماناست و در مورد قهرمان مورد علاقه من اولیسه (Odysseus )
 ! کسی که بهترین پیشنهادات و معاملات رو رد کرد تا به وطن و پیش همسر و پسرش برگرده . چیزی که داستان اولیس به ما میگه اینه که هیچ چیزی رو نمیشه با خانواده عوض کرد . حتی جاودانگی رو . 

* اولیس کیست ؟

اولیس ، قهرمان داستان اودیسه هومر ، پادشاه ایتاکا و جنگجویی دلاور است . همسر او  پنه لوپه نام دارد . معنای این نام وفاداریست ، که در این داستان به علت این نامگذاری پی میبریم . تله ماکس / تله ماخوس (  Telemachus ) نام پسر اوست . اولیس ، هنگامی که تله ماکس بسیار کوچک بود مجبور به ترک وی شد .

اولیس به حیله گری ، زیرکی و با تدبیر بودن معروف بود

*  سرگذشت :

اولیس را مجبور به شرکت در جنگ تروی میکنند . او به همراه آشیل راهی این جنگ شد . در ناامید کننده ترین لحظات که یونانیان حتم داشتند که شکست میخورند ، اولیس بود که ایده درست کردن اسب چوبی بزرگ را داد . سربازان یونانی در اسب پنهان شدند و داخل تروی گشتند و شب هنگام تروی را نابود کردند

داستانی که اولیس برای آن بسیار معروف شده ، داستان ماجرا ها و حوادث هیجان انگیزیست که طی ده سالی که برای برگشتن به ایتاکا طول کشید برای وی رخ داد

 map

* طی این ده سال چه اتفاقی در ایتاکا افتاد ؟

 پنه لوپه در انتظار است . وقتی که مدتی میگذرد و اولیس باز نمیگردد ، خواستگاران پنه لوپه که ادعا دارند اولیس مرده ، وارد قصر او میشوند و همان جا میمانند . در این مدت پنه لوپه که کاری از دستش برنمی آمد  مدام بهانه های جور و واجور می آورد و با وفا داری از تن دادن به درخواست های آن ها امتناع می ورزید . 

* نمونه هایی از اتفاقاتی که برای اولیس افتاد :

یکی از نمونه ها ، برخورد او با سایکلاپس است . تدارکات اولیس و سربازانش که مدتی است در دریا اند رو به اتمام است . اولیس و تعدادی از سربازان وارد جزیره ای مشوند تا غذا پیدا کنند . آن ها بعضی از گوسفندانی که آنجا بودند را کشتند و خوردند ،و متاسفانه ، گوسفندان به سایکلاپسی تعلق داشت که آنجا زندگی میکرد ! ( سایکلاپس همان غول یک چشم است که در غار زندگی میکند . )

وقتی سایکلاپس به غارش برگشت ، عصبانی شد و راه خروج غار را بست تا اولیس و همراهانش نتوانند خارج شوند . درایت اولیس به او کمک کرد تا بتواند سایکلاپس را مست کند . بعد او نوک یک چماق را تیز کرد و  سایکلاپس را کور کرد . بعد زیر گوسفندان قایم شده ، و از غار خارج شدند .

 سایکلاپس

نمونه ی بعدی ، دیدار با سایرن ها بود : موجوداتی دریایی وحشتناکی که در زیر  صدای دلربایشان ، هیولا هایی بودند که دریا نوردان را به سوی خود هدایت کرده و آن ها را میکشتند

وقتی اولیس صدای آن ها را شنید ، نسبت به صدا مشکوک شد  . او و خدمه ی کشتی گوش هایشان را گرفتند تا وقتی که خطر رفع شد.

 سایرن ها

نمونه ی آخر ، برخورد او با کالیپسو ، دختر اطلس ، است . او به دلیل وفاداری به پدرش در جنگ تیتان ها و خدایان به جزیره ای به نام اوگیگیا (  Ogygia ) تبعید شده بود . وقتی که اولیس پس از نه روز سرگشتگی ، ( کشتی اش از بین رفته و افرادش توسط هیولا ها خورده شده بودند. ) به جزیره ی او رسید ، او به اولیس دل بست . 

وقتی که اولیس میخواست از پیش او برود ، او به اولیس پیشنهاد جاودانگی را داد و از او خواسن که او را ترک نکند . اما اولیس قبول نکرد . سرانجام پس از هفت سال بودن در جزیره ، آنجا را ترک کرد . در آخر کالیپسو او را در این کار پشتیبانی کرد . وقتی که اولیس رفت ، او سعی کرد خودش را بکشد ولی جاودان بودن او ، تنها باعث میشد که دردی وحشتناک بکشد .

* سرانجام به ایتاکا رسید :

اولیس درست به موقع رسید . درست وقتی که خواستگاران پنه لوپه بیش از هروقتی خواستار این بودند که پنه لوپه یکی از آن ها را برگزیند . پنه لوپه که میدانست هیچ کس به جز اولیس قادر به کشیدن تیر و کمانش نیست ، تیر و کمان اولیس را آورد و خواستگاران شروع به زورآزمایی کردند . هیچ کدام موفق نشدند . اولیس رویش را پوشاند و جلو آمد . تیر را کشید و کمان را رها کرد . پنه لوپه بلافاصله متوجه شد که اولیس بازگشته .

اولیس به وضعیت آنجا سروسامان داد و به خوبی و خوشی به زندگی ادامه داد .

 

امیدوارم خوشتون اومدعه باشه ! بای !

پ .ن : من میخوام قالب اینج رو عوض کنم ! لطفا اگه یه قالب خوب سراغ دارین بگین !


 
 
← صفحه بعد