یونان باستان

کپی برداری از روی مطالب ، با ذکر منبع بلامانع است

 
پرسئوس
نویسنده : آتنا - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/۱/٢
 

باز هم سلام . این بار قهرمانی که میخوام دربارش بنویسم پرسیوسه. قبل از هر چیزی بذارین برای کسایی که کتابای پرسی جکسون رو خوندن یه ابهام زدایی بکنم : پرسیوس جکسون در کتاب های ریک ریودن ، شخصیتیه زاییده ی تخیلات نویسنده و این پرسیوس که قهرمان باستانی این پست ماست _ با این که نقاط اشتراکی دارن _ هیچ ارتباطی با اون نداره .

ابتدای زندگی

تولد پرسئوس

روزی بود و روزگاری و پادشاهی بود به اسم آکریسیوس ( Acrisius) که بر آرگوس حکومت میکرد و این پادشاه دختری زیبا _ طبق معمول _ داشت که دانائه ( Danae ) نام گرفته بود . روزی این پادشاه از طریق پیشگوی آپولو ( یا شاید دلفی ) مطلع میشود که قرار است دانائه فرزندی به دنیا آورد که پادشاه را خواهد کشت . مسلما ، آکریسیوس علاقه ای به این واقعه نداشت و در نتیجه دانائه در برجی برنزی زندانی شد تا هرگز نتواند ازدواج کند یا بچه دار شود . تنها راه خروجی این برج ، پنجره ی کوچک آن بود . دانائه مدتی را به همین روال میگذراند تا یک روز که ناگهان نوری خیره کننده از پنجره ی برج به داخل میتابد و بارانی از طلا به داخل برج سرازیر میشود . گفته نشده که چطور ولی دانائه میفهمد که این باران طلا ، زئوس است . (البته روایت دیگری نیز برای این داستان وجود دارد که زئوس به صورت مرد جوانی در کنار پنجره ظاهر شده و خودش را معرفی کرده است. ) و بعد از این اتفاق دانائه ، باردار و بعد بچه دار میشود و _ همونطور که خودتون حتما حدس زدید _ اسم کودک را پرسئوس میگذارد. ریشه این نام بسیار جالبه و بهتون پیشنهاد میکنم که حتما از ویکی پدیا ی انگلیسی مطلبی که دربارش نوشته شده رو بخونید ( در بخشEtymology ) : http://en.wikipedia.org/wiki/Perseus

 

 

 

 

 

 

 

نجات

با این که دانائه تلاش کرد تا پرسئوس را از چشم پدر پنهان نگه دارد ، اما در نهایت روزی رسید که آکریسیوس متوجه شد که دخترش فرزندی دارد . او از دانائه پرسید که پدر کودک کیست و دانائه جواب داد که زئوس پدر پرسئوس است . و البته آکریسیوس حرف او را باور نکرد . در نهایت آکریسیوس دانائه و فرزندش را داخل جعبه ی چوبی بزرگی کرد ، و جعبه را به دریا افکند . دانائه ، شروع به دعا کردن کرد و سراتجام سالم ، همراه با پرسئوس ، پا به جزیره ی سریفوس گذاشت .

بزرگسالی

علت رو یا رویی با گورگون

پادشاه جزیره ی سریفوس ، مردی بود با نام پلی دکتیز (Polydectes ) . ( طریقه ی نجات یافتن دانائه و پرسئوس بدین صورت بود که، برادر پلی دکتیز که یک ماهی گیر بود ، جعبه ی چوبی که آن دو در آن بودند را در تور خود میگیرد و بیرون می آورد) مدتی میگذرد و پرسئوس بالغ میشود و تبدیل به مرد جوان و قدرتمندی میگردد . در این هنگام است که پلی دکتیز به دانائه علاقه مند میشود و از او خواستگاری میکند. دانائه درخواست او را رد میکند، اما پلی دکتیز بر تصمیم خود مصمم بوده و میخواهد که به اجبار هم که شده دانائه را به همسری خود در آورد و در این میان پرسئوس را مانعی برای این ازدواج میبیند. پس نقشه ای برای کشته شدن پرسئوس میکشد . او میدانسته که با وجود شجاعت و قوی بودن پرسئوس ، او فقیر است ( برای این قسمت داستان های متفاوتی وجود داره ) ، پس تظاهر میکند که در میخواهد با فردی ازدواج کند و ار تمام جزیره ، همه باید برای این ازدواج برای او هدیه ای مناسب بیاورند . پرسئوس که قدرت مالی کافی نداشته ، توانایی برای تهیه هدیه نداشته و چیزی نداشته تا به پادشاه عرضه کند . پلی دکتیز او را به همین دلیل ، تحقیر میکند . پس پرسئوس به او میگوید که میتواند هر چه میخواهد را برای او بیاورد و پلی دکتیز میگوید که او سر تنها گورگون فانی ، یعنی مدوسا را میخواهد .  پرسئوس قبول میکند .

شکست دادن مدوسا

بعد از این که پرسئوس این تصمیم را میگیرد ، آتنا و هرمس بر او ظاهر میشوند .( چرا که او فرزند زئوس است و آن ها باید به او کمک کنند .) هرمس به او کفش های بالدارش و تاس کرونوس را میدهد و آتنا سپرش را به وی میدهد تا به وسیله آن بتواند انعکاس مدوسا را ببیند و تبدیل به سنگ نشود . ( از طرف هادس هم کلاه نامرئی کننده به او داده میشه . ) در نهایت پرسئوس در حالی که مدوسا خوابیده سر او را قطع میکند .

ازدواج با آندرومدا

در راه برگشت به سریفوس ، پرسئوس به دریای هیولا رسید و درآنجا آندرومدا که بوسیله پوسایدون زندانی شده بود را نجات داد و با او ازدواج کرد .( اگه زنده باشم بعدا داستان آندرومدا رو هم مینویسم ) .

در نهایت

پرسئوس به سریفوس بازگشت. او پلی دکتیز و پیروانش را کشت ، و سر مدوسا را به آتنا تقدیم کرد . (در مجسمه های آتنا میتوانیم نقش سر گورگون که بر روی سپر او کشیده شده را ببینیم . ) پس از آن او همراه با مادرش و آندرومدا برای کشتن آکریسیوس به آرگوس برمیگردد ، اما آکریسیوس قبل از رسیدن آن ها آرگوس را ترک کرده بوده . نهایتا ، پرسئوس خود را به آکریسیوس میرساند و با کشتن او ، پیشگویی را به حقیقت میرساند. در آخر پرسئوس به دلیل کهن سالی ، همراه با آندرومدا میمیرد .

 

مجسمه پرسئوس

 

مجسمه پرسئوس

 


 
 
عکس بعد از یک عمر
نویسنده : آتنا - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢
 

سلام . امروز اومدم نظرات رو خوندم و چون خیلی درخواست عکس داشتم ، تصمیم گرفتم یه آپ عکس کنم . اصلا یادم نمیاد قبلا چه عکسایی گذاشتم و در کمال پررویی هم میگم که حوصله ندارم برم نگاه کنم بنابرین سعی میکنم فقط از حافظم استفاده کنم پس اگر تکراری چیزی بود به بزرگی خودتون ببخشید دیگه .نیشخندسعی کردم فقط از اون خدایانی عکس بذارم که تا حالا مطلب خیلی زیادی درموردشون نذاشتم .

خب این عکسا خدایان و الهه ها ی باستانی :

 Iris

 

 

dionysus

 

hlios

 

 

Hephaestus

 

Hephaestus

 

Hermes

 

Hestia

 

hygia

 

maia

 

pan

 

اینم عکس مجسمه :

 

hestia

 

hygia

 

leto

 

حالا عکس معبد :

Hermes temple

 

Demeter temple

این معبد دمیتر رو خیلی دوست دارم ...

Hestia temple

 

aphrodite temple

 

nike temple

اینم از این ! بفرمایید .

یه خواهشی دارم : لطفا بدون ذکر منبع کپی نکنید ! این چند وقته شاهدش بودم که کسی این کارو انجام داد . میدونم که ممکنه اصلا منظوری نداشته باشین ولی من تقریبا هیچ مطلب کپی پیست شده ای توی این وبلاگ ندارم . خواهش میکنم برای زحمات من یه کم احترام قائل بشید و اگر میخواید از مطالب توی وبلاگ خودتون استفاده کنید یک ذکر منبع کوچیک هم پایینش بنویسید !

و در آخر ممنون از نظرات و انتقادات دلگرم کنندتون . 


 
 
المپیک !
نویسنده : آتنا - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٦/٥
 

سلااااااام دوستان عزیز !

خوبین ؟ 

من خیلی وقته اینجا نیومدم ... ولی خب الان میام ! 

چون این قهرمانا زیاد وقت میگیرن و حوصلشون رو ندارم و خیلی وقتم نیست که از اتمام المپیک 2012 میگذره منم تصمیم گرفتم در مورد تاریخچه ی المپیک بنویسم ! چه ربطی داره ؟ خب الان میبینین چه ربطی داره !

این بازی های المپیکی که ما این روزا هر چهار سال یک بار داریم از سال ۱۸۹۶ شروع شدن و از اون موقع فقط سه دوره به خاطر جنگ جهانی اول و دوم صورت نگرفته . اما اصلا چرا از اون موقع شروع شده ؟ خب  ، به خاطر این که اون موقع به تازگی کشف شده بود که در یونان باستان این مراسم صورت میگرفته و بعد از مدتی فکر احیای دوباره ی این مراسم به ذهن خیلی ها رسیده بوده . " پی‌یر بارون دوکوبرتن " که یه دانشمند فرانسوی بوده ، هر جوری که شده در سال 1889 در پاریس همایشی رو ترتیب داده تا دوباره بازی های المپیک رو احیا کنن و این بازی ها در سال 1896 رسما دوباره شروع شدن .

حالا این بازی ها در یونان باستان به چه ترتیبی بودن ؟ یونانیان باستان عاشق مسابقه بودن ، مخصوصا مسابقات ورزشی . از سال 776 قبل از میلاد _ اونطوری که تاریخ شناسا میگن _ در دشتی در یونان باستان که اسمش المپیا ( واقع در غرب یونان ) بوده این مسابقات برگزار میشدن  . از همه ی شهر های یونان ، هر 4 سال یک بار به افتخار زئوس حدود 200000 نفر جمع میشدن تا ورزشکاران یونانی روتماشا کنن . در مورد این که چه رشته هایی داشتند چیز دقیقی نمیدونم ، ولی ظاهرا سخت ترین رشتشون مسابقات پنچ گانه بوده که در اون شرکت کننده ها مجبور بودند پنچ مسابقه ی مختلف که شامل پرش طول ، دو ، کشتی ، پرتاب دیسک و پرتاب نیزه بوده شرکت کنن .

شرکت زنان در این مسابقات ممنوع بوده . آن ها مسابقه ای جداگانه داشتند که به افتخار هرا انجام میشده و اون هم فقط یک رشته داشته که مسابقه ی دو بوده .

درضمن ، کسی هم در این مسابقات مدال نمیگرفته . فقط بهشون یه تاج از برگ درخت زیتون میدادن !

خب اینم یه عکس :

 

 

 

 

 

 

 


 
 
اولیس
نویسنده : آتنا - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۳/٢٧
 

سلام و درود خدمت شما عزیزان ! حالتون خوبه ؟ من که خوبم . مرسی از عزیزانی که نظر میدن !

این آپ ادامه ی همون قهرماناست و در مورد قهرمان مورد علاقه من اولیسه (Odysseus )
 ! کسی که بهترین پیشنهادات و معاملات رو رد کرد تا به وطن و پیش همسر و پسرش برگرده . چیزی که داستان اولیس به ما میگه اینه که هیچ چیزی رو نمیشه با خانواده عوض کرد . حتی جاودانگی رو . 

* اولیس کیست ؟

اولیس ، قهرمان داستان اودیسه هومر ، پادشاه ایتاکا و جنگجویی دلاور است . همسر او  پنه لوپه نام دارد . معنای این نام وفاداریست ، که در این داستان به علت این نامگذاری پی میبریم . تله ماکس / تله ماخوس (  Telemachus ) نام پسر اوست . اولیس ، هنگامی که تله ماکس بسیار کوچک بود مجبور به ترک وی شد .

اولیس به حیله گری ، زیرکی و با تدبیر بودن معروف بود

*  سرگذشت :

اولیس را مجبور به شرکت در جنگ تروی میکنند . او به همراه آشیل راهی این جنگ شد . در ناامید کننده ترین لحظات که یونانیان حتم داشتند که شکست میخورند ، اولیس بود که ایده درست کردن اسب چوبی بزرگ را داد . سربازان یونانی در اسب پنهان شدند و داخل تروی گشتند و شب هنگام تروی را نابود کردند

داستانی که اولیس برای آن بسیار معروف شده ، داستان ماجرا ها و حوادث هیجان انگیزیست که طی ده سالی که برای برگشتن به ایتاکا طول کشید برای وی رخ داد

 map

* طی این ده سال چه اتفاقی در ایتاکا افتاد ؟

 پنه لوپه در انتظار است . وقتی که مدتی میگذرد و اولیس باز نمیگردد ، خواستگاران پنه لوپه که ادعا دارند اولیس مرده ، وارد قصر او میشوند و همان جا میمانند . در این مدت پنه لوپه که کاری از دستش برنمی آمد  مدام بهانه های جور و واجور می آورد و با وفا داری از تن دادن به درخواست های آن ها امتناع می ورزید . 

* نمونه هایی از اتفاقاتی که برای اولیس افتاد :

یکی از نمونه ها ، برخورد او با سایکلاپس است . تدارکات اولیس و سربازانش که مدتی است در دریا اند رو به اتمام است . اولیس و تعدادی از سربازان وارد جزیره ای مشوند تا غذا پیدا کنند . آن ها بعضی از گوسفندانی که آنجا بودند را کشتند و خوردند ،و متاسفانه ، گوسفندان به سایکلاپسی تعلق داشت که آنجا زندگی میکرد ! ( سایکلاپس همان غول یک چشم است که در غار زندگی میکند . )

وقتی سایکلاپس به غارش برگشت ، عصبانی شد و راه خروج غار را بست تا اولیس و همراهانش نتوانند خارج شوند . درایت اولیس به او کمک کرد تا بتواند سایکلاپس را مست کند . بعد او نوک یک چماق را تیز کرد و  سایکلاپس را کور کرد . بعد زیر گوسفندان قایم شده ، و از غار خارج شدند .

 سایکلاپس

نمونه ی بعدی ، دیدار با سایرن ها بود : موجوداتی دریایی وحشتناکی که در زیر  صدای دلربایشان ، هیولا هایی بودند که دریا نوردان را به سوی خود هدایت کرده و آن ها را میکشتند

وقتی اولیس صدای آن ها را شنید ، نسبت به صدا مشکوک شد  . او و خدمه ی کشتی گوش هایشان را گرفتند تا وقتی که خطر رفع شد.

 سایرن ها

نمونه ی آخر ، برخورد او با کالیپسو ، دختر اطلس ، است . او به دلیل وفاداری به پدرش در جنگ تیتان ها و خدایان به جزیره ای به نام اوگیگیا (  Ogygia ) تبعید شده بود . وقتی که اولیس پس از نه روز سرگشتگی ، ( کشتی اش از بین رفته و افرادش توسط هیولا ها خورده شده بودند. ) به جزیره ی او رسید ، او به اولیس دل بست . 

وقتی که اولیس میخواست از پیش او برود ، او به اولیس پیشنهاد جاودانگی را داد و از او خواسن که او را ترک نکند . اما اولیس قبول نکرد . سرانجام پس از هفت سال بودن در جزیره ، آنجا را ترک کرد . در آخر کالیپسو او را در این کار پشتیبانی کرد . وقتی که اولیس رفت ، او سعی کرد خودش را بکشد ولی جاودان بودن او ، تنها باعث میشد که دردی وحشتناک بکشد .

* سرانجام به ایتاکا رسید :

اولیس درست به موقع رسید . درست وقتی که خواستگاران پنه لوپه بیش از هروقتی خواستار این بودند که پنه لوپه یکی از آن ها را برگزیند . پنه لوپه که میدانست هیچ کس به جز اولیس قادر به کشیدن تیر و کمانش نیست ، تیر و کمان اولیس را آورد و خواستگاران شروع به زورآزمایی کردند . هیچ کدام موفق نشدند . اولیس رویش را پوشاند و جلو آمد . تیر را کشید و کمان را رها کرد . پنه لوپه بلافاصله متوجه شد که اولیس بازگشته .

اولیس به وضعیت آنجا سروسامان داد و به خوبی و خوشی به زندگی ادامه داد .

 

امیدوارم خوشتون اومدعه باشه ! بای !

پ .ن : من میخوام قالب اینج رو عوض کنم ! لطفا اگه یه قالب خوب سراغ دارین بگین !


 
 
یه خورده عکس !
نویسنده : آتنا - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۸
 

سلام ! خوبین ؟ عکس میخوام بذارم . دارم روی اولیس هم کار میکنم ولی اون دیگه احتمالا میافته بعد امتحانا . امیدوارم خوشتون بیاد . قبلش میخوام از آفرودیت ، ملودی و نیاز و هر کس دیگه ای که نظر میده تشکر کنم ! مرسییییی !

اینا یه سری عکس فانتزی از خدایانن . راستش اینا رو آرتمیس قبلا برام فرستاده بود ، ولی خب چون خودش فعلا نمیتونه آپ کنه من اینا رو میذارم .

زئوس

زئوس

پوسایدون

پوسایدون

پرسفون

پرسفون

متیس

متیس

هرمس

هرمس

هرا

هرا

هادس

هادس

دمیتر

دمیتر

دلفین

دلفین

آتنا

آتنا

آرتمیس

آرتمیس

آرس

آرس

آپولو

آپولو

خب ، خوب بود ؟ منتظر نظراتتون هستم ، فعلا خدافظ !


 
 
تیسیوس
نویسنده : آتنا - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/۱۳
 

^× سلام ×^

وای خدایا ، من الان تقریبا یک ماهه آپ نکردم ! باور کنین اصلا نمیتونم . یعنی اصلا اصلا اصلا فرصت برای آپ پیدا نکردم . آپا ی وبلاگ ما هم که مثل این وبلاگا نیست که کل آپشون یک خطه ... یه ساعت روش لااقل کار میکنم .

واسه ی همینم دیگه حرف نمیزنم میرم سراغ تیسیوس ... 

تیسیوس ، یکی از بهترین قهرمان های آتن و یکی از ده ها عاشق هلن بود . مشهور ترین کار او کشتن مینیاتور بوده ؛ او با این کار باعث جلوگیری از قربانی کردن مردم برای این هیولا شد . مادر او آترا ( Aethra ) و پدرانش ( نیشخند) پوسایدون  و اجیوس ( Aegeus ) هستند .

 

درباره ی تیسیوس

کشتن مینیاتور : تیسیوس داوطلب شد که قربانی مینیاتور باشد . او به کمک آریادنه ، خواهر ناتنی مینیاتور ، توانست پس از کشتن جانور ، از لابیرنت ( هزار توی جادویی که دایدالوس اونو ساخته بود . این هزارتو به دستور شاه مینوس و برای نگداری مینیاتور ساخته شده بود . )خارج شود . در واقع آریادنه به او یک کلاف نخ بسیار طولانی داده بوده تا بوسیله ی آن راهش را نشانه گذاری بکند .

 

آریادنه : او دختر شاه مینوس بود و در نگاه اول عاشق تیسیوس شد . پس از این که تیسیوس مینیاتور را کشت و از هزارتو خارج شد ، آن دو با یک دیگر فرار کردند اما تیسیوس او را در جزیره ای به نام ناکسوس ترک کرد . خدای شراب ، دیونیسوس ، آریادنه را یافت و با او ازدواج کرد .

×××

حالا نوبت عکسه :

 

 

خیلی خب ، امیدوارم مطالب مفید بوده باشن . خدافظ فعلا !


 
 
آشیل
نویسنده : آتنا - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٠
 

سلام علیکم . میگم اگه دلتون خواست نظر هم میتونین بدینا !!!! نمیخواد انقدر به فکر چشمای منو آرتمیس باشین ، در نمیان اگه نظراتونو بخونن !

قرار بود در مورد قهرمانا یکی یکی مطلب بذارم ، امروزم در مورد آشیله آپم . حوصله ندارم زیاد حرف بزنم . پس بریم سراغ اصل مطلب !

آشیل ( Achilles ) 

آشیل یکی از قهرمانان اصلی ایلیاد هومر محسوب میشود . ( همون کتابی که قبلا بهتون معرفی کردم ) 

او فرزند مردی به نام پلیوس و تتیس غیرفانی بود . تتیس سعی کرد که پسرش را  فنا ناپذیر کند ، بنابراین او را در حالی که از پاشنه ی پای چپش گرفته بود ، داخل رودخانه ی استیکس شست و شو داد . به این ترتیب تنها نقطه ی فانی از بدن او ، پاشنه ی پایش بود .آشیل اهل شهر اخائیه یونان بود .

او را مجبور کردند که در نبرد تروی شرکت کند و آگاممنون در آن زمان فرماندهی او و سایر اهالی اخائیه را برای برگرداندن هلن میکرد . آگاممنون از روی استبداد و غرور در تمام امور مدام با او مخالفت می ورزید .

آشیل در زمان نبرد تروی به وسیله ی تیری که پاریس به پای او زد مرد . 

مجسمه ی برنزی آشیل

آشیل در تروی

این عکس بالا یی و پایینیه بزرگش کامل دیده نمیشد مجبور شدم کوچیکش کنم .

 آشیل

بسه دیگه ! خداحافظ ! نظرررررررررررر بدین !


 
 
قهرمانان
نویسنده : آتنا - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۳
 

سلام ! میدونم که الان میخواین منو به خاطر بد قولیم سر آمازونا خفه کنین ولی خب بعضی وقتا برای آدم یه گرفتاریایی پیش میاد دیگه ... ببخشید . قول میدم که دیگه اصلا قول ندم ! 

بریم سراغ آپ امروز که در مورد قهرمانان باستانیه . من امروز اسم ده تا از بهتریناشونو بهتون می گم و در مورد یکیشون توضیح و عکس می ذارم ! بقیشونم توی آپ های بعدی معرفی میکنم و عکسم میذارم ... 

1. هرکولس ( Hercules - Herakles - Heracles ) 

2. آشیل (  Achilles )

3. تیسیوس ( Theseus )

4. اودیسیوس ( Odysseus )

5. پرسیوس ( Perseus )

6. جیسون ( Jason )

7. بلروفون ( Bellerophon )

8. اورفیوس ( Orpheus )

9. کادموس ( Cadmus )

10 . آتالانتا (  Atalanta ) 

 امروز در مورد هرکولس که حتما همتون باهاش یه آشنایی مختصری دارین توضیح میدم . 

هرکولس 

هرکولس

ماشالله عکسم ازش پیدا نمیشه ...

 هرکولس ، فرزند زئوس و  آلکمن ( Alcmene ) زیبا ترین و باهوش ترین زن فانی است .  هرا پس از تولد هرکولس متوجه خیانت زئوس به او شد و بزرگترین دشمن او هرا است .

او از لحاظ فیزیکی بسیار قوی بود . حتی در خردسالی هم از سایر هم سن و سالان خود قوی تر میبود . به طوری وقتی در نوزادی هرا دو مار را در گهواره ی او قرار داد ، او هر دوی آن ها را خفه کرد .

کار های هرا در آخر موجب دیوانه شدن هرکولس شد و باعث شد که هرکولس فرزندان و همسرش را به قتل برساند . البته ، مدتی پس از آن هرکولس بهبود یافت و از کار خود بسیار پشیمان و غمگین گشت . 

این هم دوازده کاری که هرکولس انجام داد ( منبع اینا ویکی پدیاست ) :

۱- کشتن شیر نیمیان (Nemean Lion)، هرکول آن را بدون هیچ دردسری خفه کرد.

۲- کشتن مار نه سر هایدرا (Hydra). وقتی یک سر هایدرا بریده می‌شد دو سر جدید به جای آن می‌رویید و یکی از سرهای آن جاودانه بود و با هیچ سلاحی آسیب نمی‌دید. هرکول ۸ سر آن را سوزاند و سر جاودانه را زیر تخته سنگی قرارداد.

۳- گرفتن گوزن کرینیان "Ceryneian". پس از چند ماه تعقیب و گریز بالاخره آن را در تله انداخت.

۴- کشتن گراز وحشی اریمنتوس (Erymanthus). یک جدال وحشیانه، اما فوق العاده آسان: هرکول برنده شد.

۵- تمیزکردن اصطبل شاه آوگیاس (Augeas). او بوسیلهٔ وصل کردن رودی در نزدیکی اصطبل موفق به شستن آن شد.

۶- کشتن پرندگان گوشت‌خوار در استیمفالوس.

۷- کشتن گاو وحشی واقع در کریت.

۸- گرفتن اسبهای(مادیانهای) دایامیدیس.

۹- بدست آوردن کمربند هیپولیتا (Hippolyta)، ملکه آمازون‌ها (که در حقیقت کارآسانی نبود).

۱۰- گرفتن گلهٔ "Geryon" جیریان.

۱۱- بدست آوردن سیب‌های زرین از باغ هسپریدس (Hesperides)، که همیشه بوسیله اژدهای صدسر لادون "Ladon" نگهبانی می‌شد. هرکول اطلس را با پیشنهاد نگه داشتن زمین فریب داد تا سیب‌ها را برایش بیاورد. وقتی او با سیب‌ها بازگشت، هرکول از او خواست که زمین را برای چند لحظه نگه دارد تا او بتواند بالینی برای درد شانه‌هایش بیاورد. اطلس این کار را کرد، و هرکول با سیب‌هایش آنجا را ترک کرد.

۱۲- آوردن سربروس، سگ سه سر هادس، بر روی سطح زمین .


 
 
پرسفون
نویسنده : آتنا - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٥
 

سلام ، به جان خودم ما فیمینیسم نیستیم ! نیشخند ولی به هر حال این آپ بازم در مورد یه الهه است ... قول میدم در مورد خدایان هم مطلب بذارم ! دیر یا زود میزارم مطمئن باشین ... 

قبل از این که برم سراغ موضوع این آپ بذار دو تا نکته رو بگم ... اول این که تشکر از کسایی که نظر میدن واقعا ممنونم ... یکی از همین عزیزان در خواست کرده بود در مورد آمازون ها مطلب بذارم که اونم خواهم گذاشت ...و همینطورم نمیدونم به کسایی که میان و نظر نمیدن چی بگم ... به خدا کاری نداره یه نظر دادن !

نکته ی دومی که میخوام بگم ، به کسایی که به نظرشون وبلاگ ما " افتضاح " یا " یه چیزی اونور افتضاح " یا " بد " ه . اول این که متشکرم که توی نظر سنجی شرکت میکنن ، به هر حال هرکس نظر خودشو داره و منم نظر سنجی نذاشتم که همه بگن وبلاگت خوبه ... به هر حال مطمئنا مشکلاتی هم داره اینجا . ولی اگر زحمتی نیست ، توی قسمت نظرات بگین به نظرتون چه چیز هایی توی این وبلاگ اشکال داره ! چون اینطوری ما ایراد ها رو میفهمیم و سعی میکنیم درستشون کنیم . کسایی هم که فکر میکنن وبلاگ خوبی داریم ، لطف دارن ، واقعا مایه ی امیدن !

بله دیگه خیلی حرف زدم ، بیشتر از این حوصلتونو سر نمیبرم و میرم سراغ این آپ که در مورد پرسفونه ! سارا ی عزیز خواسته بودن که ازش عکس بذاریم ولی در هر حال من به جز عکس یه کم مطلب هم میذارم !

پرسفون ( PERSEPHONE ) ، ملکه دنیای زیرین و همسر هادس میباشد . او فرزند دمتر ( Demeter ) الهه ی کشت و کار و زئوس پادشاه خدایان است . وی ، به علاوه ی آن که ملکه ی دنیای زیرین است ، الهه ی فصل بهار نیز میباشد .

پرسفون ، بسیار زیبا بوده . به طوری که هادس ، خدای دنیای زیرین ، عاشق  او شده و او را ربوده . در حقیقت این گونه بود که پرسفون ملکه ی دنیا ی زیرین شد .

یکی از مهم ترین سمبل های او  ، انار است . 

حقیقتی جالب : پرسفون با دو نام دیگر نیز شناخته میشود . یکی از آن ها کُره ( kore ) است . نام دیگر او دوشیزه (maiden ) میباشد . با این که بسیاری میگویند او هیچ علاقه ای برای ازدواج با هادس نداشته ، اما پس از این که با هادس وصلت کرد ، به نشانه یجدایی از مادرش و خوشنودی از این واقعه ، هسته ی دانه های یک انار را خورد .  

حالا بریم سراغ عکسا :

پرسفون و انارش :دی

 و چند تا طراحی دیگه ازش :

پرسفون ، الهه ی بهار

 

 

خیلی خوشگل نیستش ولی حالا مهم نیس که ... انار توی دستشو بچسب !

 پرسفون

 پرسفون

 اینم عکس مجسمه :

مجسمه پرسفون

 پرسفون

 من هرچی گشتم ، عکس معبدشو پیدا نکردم . اگه شما عکسی ازش دارین ، توی قسمت نظرات بگین که آدرس ایملیمو بهتون بدم . تا آپ بعدی ، خداحافظ ! 


 
 
عکس
نویسنده : آتنا - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٥
 

سلام ، 

من تازگی ها خیلی کم آپ میکنم . ببخشید دیگه آخه کارام زیاده . البته اگه نظر بدین وضعیت فرق میکنه میشه کارا رو یه جوری کم کرد ...

توی این آپ میخوام عکس بذارم .البته نه عکس معبد و مجسمه ،  عکس از بعضی از غول ها و اهریمن های یونانی .  بفرمایین :

اولیش مال یه هیدرا ( Hydra )است . هیولای مار شکلی که دارا نه سر یا بیشتره :

هیدرا

اینم یه عکس دیگه ازش :

هیدرا

عکس بعد مال یه گورگونه :

گورگون

اینم مجسمه ی یک مینیاتور (minotaur ) . نیمه گاو نیمه انسان :

 مجسمه ی مینیاتور

اینم یه عکس دیگه ازش:

 مینیاتور

 عکس بعدی مال یه سایکلاپسه . ببخشید دیگه عکس بهتر پیدا نکردم :

سایکلاپس

 این یکی هم سگ جهنمی ، سربروس هست . مجسمش کنار هیدیس هم هست .

سربروس

دیگه همیناس . من که چیز دیگه ای پیدا نکردم . نظر بدین لطفا ! خدافظ !

 


 
 
دانلود عکس های آپولو و آرتمیس(یا آپولون و دیان)
نویسنده : آرتمیس - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٢
 

به به!بزنم به تخته این وبلاگ هیچی بازدید کننده نداره!

حیف وبلاگ به این خوبی نیست؟!

بعد وبلاگ های درپیت کلی بازدید کننده دارن و هر روز هر روز 20-30 تا نظر دارن....

هـــــــــــــــــی!


 
 
آگاممنون
نویسنده : آرتمیس - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٥
 

اهم....سه تا نظر جدید...شایدم بیشتر...ولی هیچکس تو مطالبی که من گذاشتم نظر نذاشته....هـــــی....یعنی واقعا سطحش در حدی بوده که نمی تونستید نظربدید؟اینقدر بد بود؟...آه...

عکس ها:

 

 

 

به به...عاشق عکس خودمم...چه خوشگل افتادم...به به

و اما داستان آگاممنون که برمیگرده به نبرد تروا:

هنگامی که کشتی ها آماده ی حرکت شدند تا در به جنگ بروند یونانیان دریافتند که باد های شمالی شدیدی همه روزه در حال وزیدن است و آنان قادر به ترک نیستند.سرانجام پیشگویی از آرتمیس(الهه ی ماه و شکار) شنید که وی از آگاممنون خشمگین است چرا که جانوران جنگلی اش را شکار کرده بود. و اینکه آرتمیس گفته است برای برطرف کردن خشمش باید کوچکترین دخترش را قربانی کند.آگاممنون دخترش را بسیار دوست داشت اما به عنوان شاه جنگ را مهم تر از دخترش دانست و دستور داد هنگام قربانی کردن دهانش را ببندند تا نتواند کسی را نفرین کند.اینگونه افیگنیای بی گناه کشته شد و یونانیان به سوی جنگ رفتند.اما آگاممنون بهای سختی دربرابر کشته شدن ایفیگنیا پرداخت.

هنگامی که آگاممنون پیروزمندانه به میسن بازگشت همسرش بی صبرانه منتظرش بود.او در تمام این سال ها نفرت و خشم عمیقش نسبت به او را به خاطر کشتن دخترش پنهان کرده بود و حالا درصدد انتقام بود.کلوتایمنسترا در نبود شاه معشوقی برای خود فراهم کرده بود و او کسی نبود جز ایگسیستوس،کوچکترین پسر توستس(پس از اینکه پسرانش را خورد) و به کمک او نقشه ی انتقامش را عملی ساخت و آگاممنون را به قتل رساند.

این هم از داستان آگاممنون.تو آپ بعدی به ماجرای اورستس می پردازیم که آخرین ماجرای نفرین تانتالوس است.

نکته:البته امیدوارم ما رو ببخشید چون مدارس باز شدن مجبوریم دیر به دیر سر بزنیم.


 
 
اشک های نیوبه
نویسنده : آرتمیس - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٩
 

ورود خودمو به اینجا خوش آمد میگم...:دی

عکس های نیوبه:

 

 

 

 

و اما داستان:

نیوبه،خواهر پلوپس،پس از تانتالوس،اولین کسی بود که از پیامد های هولناک آن به رنج افتاد.

نیوبه زندگی خوب و خوشی داشت و به نظر می رسید شوهرش،آمپینیون، را در فرمانروایی کمک می کند.او هفت پسر نیرومند و هفت دختر ماه چهره داشت.کم کم نیوبه به خود مغرور شد و اعمال و رفتارش تغییر کرد.روزی به پرستشگاهی رفت که چندین زن در آن سرگرم نیایش برای لتو بودند.(لتو از تیتان ها و مادر آرتمیس و آپولو بود.)نیوبه که از شدت غرور کنترلش را از دست داده بود به آن زنان گفت که بیخود لتو را پرستش نکند چرا که او از هر ایزد بانویی زیبا تر است و 14 فرزند دارد در حالی که لتوی بینوا فقط 2 فرزند دارد.

دیری نپایید که لتو از این اهانت بزرگ خبردار شد.پس بی درنگ به سراغ آپولو و آرتمیس رفت و از آنان خواست که نیوبه را به کیفرش برسانند.آپولو و آرتمیس پذیرفتند و بی درنگ از المپ به زمین فرود آمدند و جلوی چشمان نیوبه،پسران رشیدش را کشتند.این اتفاق خدایان را خشنود کرد اما نیوبه فریاد زد:

"ای لتوی بی رحم....حتی در سیه روزی،این منم که چیزی برام باقی مانده،نه تو که به خودت می بالی.حتی پس از این همه کشته،همچنان منم که پیروزم!!"

ناگهان  دختران نیوبه که بالای سر برادرانشان ایستاده بودند از زخمی پنهان به خود پیچیدند و بر خاک افتادند.نیوبه زاری کنان خود را سپر آخرین دخترش کرد و فریاد زد:"این یکی را رها کنید....استدعا می کنم....کوچکترین فرزندم را زنده نگه دارید...." اما در حالی که فریاد می زد تیری بر سینه ی کوچکترین فرزندش نشست.

نیوبه که از اندوه طاقت فرسای کشتاربند آمده بود،شروع به گریستن کرد و در همان حال آرام آرام به سنگ تبدبل شد.پس از آن شب و روز اشک هایش از شنگ می جوشید و این هشداری بود برای دیگران تا فکر گستاخی به سرشان نزند.

اینم از داستان نیوبه.در آپ بعدی به داستان دو پسر پلوپس که این نفرین دامنگیرشان شد می پردازیم.

تا آپ بعدی،بای!


 
 
تانتالوس
نویسنده : آتنا - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۸
 

عکس های مربوط به این داستان:

 

 

و اما داستان تانتالوس:

تانتالوس پسر زئوس بود،و همه ی خدایان دوستش داشتن و بهش احترام میذاشتن؛به طوری که بهش اجازه می دادن باهاشون تو تالار ضیافت غذا بخوره.اما این تانتالوس(بشکنه این دست که نمک نداره) به دلیلی که کسی هنوز نمی دونه خیانت بزرگی به خدایان کرد.

یک بار که خدایان برای شام به کاخش اومده بودند تانتالوس پسرش رو کشت و در دیگی بزرگ پخت و تکه تکه کرد و پیش خدایان گذاشت.بعد خیلی شاد پیش خودش فکر کرد :"الان حتما بدون اینکه بفهمن یکی از پست ترین کار های جهان که همون آدمخواریه رو انجام میدن...."

ولی همه ی نقشه های تانتالوس نقش بر آب شد.وقی خدایان بشقابی را که براشون آورد رو دیدند بلافاصله حدس زدند که چیه و با تنفر و خشم خودشونو پس کشیدند.آنان میخواستند او را بکشند،اما به این نتیجه رسیدند که این مجازاتی سبک در برابر گناهشه.پس به جای این کار تانتالوس رو به اعماق جهنم پرتاب کردند.

و اما کیفر همیشگی تانتالوس از زبان ادیسه(در طی سفر ده ساله ی مشهورش):

پیرمردی در آبگیری ایستاده بود که آب تا چانه اش می رسید و تشنگی او را به تلاشی بی وقفه وادار می کرد،اما هرگز نمی توانست آب بخورد.چون هر وقت که خم میشد تا یه جرعه آب بخورد آبگیر تماما از بین می رفت و خشک می شد.درختان شاخ و برگ خیلی زیادی گسترده بودند و میوه ها بر بالای سرش آویزان بودند.اما هر گاه پیرمرد سعی می کرد به آن ها چنگ زند،باد آنها را می برد.

و اما بشنوید از پلوپس بیچاره(پسر تانتالوس).خدایان دلشون براش سوخت و او را به زندگی باز گرداندند.اما از بدشانسی،یکی از خدایان،به احتمال قوی دمیتر،از غذای تانتالوس کمی چشیده بود.در نتیجه وقتی تکه های پلوپس رو سرهم کردند یکی از بازوهاش نبود.از این رو خدایان به جای آن،برایش از عاج ظریف،بازویی ساختند.

پلوپس زندگی خوشی رو آغاز خرد و عاقبت به خیر شد.او تنها فردی از خانواده اش بود که به چنین سعادتی دست یافت،زیرا خدایان جنایت تانتالوس رو هرگز فراموش نکردند و خانواده اش را نفرین کردند.

در آپ بعدی ما به بقیه ی خانواده ی تانتالوس و بلایایی که سرشون اومد می پردازیم.

تا آپ بعدی،بای!

 


 
 
هومر
نویسنده : آتنا - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱
 

سلام . این آپم در مورد اودیسه ، ایلیاد و هومره . 

هومر یا هومروس یک شاعر یونانی حماسه سرا ست که حدودا 8 - 9 قرن قبل از میلاد زندگی میکرده . آثاری که ازش مونده اودیسه و ایلیاد هستند .اودیسه و ایلیاد دو تا اثر کاملا متفاوتن . ایلیاد در مورد نبرد تروا ست و در مورد یک شخصیت واحد نیست . توی ایلیاد از اودیسه فقط به صورت گذری مثل خیلی دیگه از جنگجو ها یاد شده ، اما کتاب اودیسه اختصاصا در مورد اودیسه بعد از جنگه . کتاب اودیسه ، شرح سفر طولانی و خطرناکیه که اودیسه برای رسیدن به خونه اش باید انجام بده . برخلاف ایلیاد که ستایشگر ارزش های نظامیه ، اودیسه ستایشگر شوق زندگی در صلح و آرامشه .

یک نکته ی دیگه این که واضحه ، که هومر خودش این اشعار رو نسروده . مطمئنا این افسانه ها از سال ها قبل از تولد هومر به صورت پراکنده وجود داشتن اما این هومر بوده که همه ی این افسانه ها رو جمع آوری کرده . بهتون پیشنهادمیکنم که حتما بخونینشون . من هردوشونو ( به صورت نثر ) از نشر افق تهیه کردم و به نظرم واقعا ارزش خوندنو دارن . اینم یه عکس از مجسمه ی هومر :

خب دیگه خداحافظ . اگه نظر بدین ، خیلی زود به زود تر آپ میکنم .


 


 
 
غول های باستانی
نویسنده : آتنا - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦
 

بازم سلام ‌، 

این بار میخوام غول ها و اهریمن های باستانی یونان رو بهتون معرفی کنم . لطفا نظر بدید .

هکاتانچریز ( Hekatoncheires ) : صد دست ها . سه خدای اهریمنی طوفان های سهمناک و گردباد ، که پسران گایا و اورانوس بودند و هر کدام شخصیت متفاوتی داشتند:

+  بریاروس ( Briareus ) یا ایگین ( Aigaion ) : قویترین شان .

+ کاتس ( Cottus )‌ : متلاطم ترین شان .

+ جیجس ( Gyges  ) : هیکلی ترین شان .

آگریوس ( Agrius ) : غولی آدم خوار که نیمه انسان و نیمه خرس بود . اهل تریس .

الساینوس ( Alcyoneus ) : پادشاه اهریمن های اهل تریس ، که بوسیله ی هرکولس به قتل رسید .

الودا ( Aloadae ) : غول هایی دو قلو با نام های :

+ اوتوس (‌ Otos )

+ افیلیالتس ( Ephialtes ) : در فارسی به معنای کابوس یا بختک است .

آنتیوس ( Antaeus ) :غولی اهل لیبی . او که پسر پوسایدون و گایا بود ، بوسیله ی هرکولس از پا در آمد .

آرگوس پناپتس ( Argus Panoptes ) :هیولایی صد چشمی که مسئول مواظبت از آیو ( Io - یکی از کاهنه های هرا که عاشق زئوس شد . ) بود .

سایکلاپس ( Cyclopes - اولین نسل سایکلاپس ها ) : سه غول یک چشمی که صاعقه های زئوس را ساختند :

+ آرجس ( Arges )

+ برانتیس (Brontes ) 

+ استروپس ( Steropes )

سایکلاپس ( سایکلاپس های جدید تر ) : قبیله ای از غول های آدم خوار یک چشم ، که در جزیره سیسیلی ( Sicily ) از گوسفندان مراقبت میکردند .

پالیفیموس (  Polyphemus ) : سایکلاپسی که بوسیله ی اودیسه اسیر شد .

انسلادس ( Enceladus ) : یکی از غول ها اهل تریس که جنگ بین خدایان را درست کرد .

جیجنیس ( Gegenees ) : قبیله ای متشکل از شش غول مسلح .

جریون ( Geryon ) : اهریمنی با سه بدن و چهار بال که در جزیره ی  ایرتیا (  Erytheia ) زندگی میکرد .
لاستریگونینز (  Laestrygonians ) : قبیله ی غول هایی آدم خوار که هنگام سفر اودیسه ، با وی مواجه شدند .

اوریون ( Orion ) :غولی شکارچی که زئوس او را به صورت فلکی اوریون در آسمان تبدیل کرد .

پورفریون ( Porphyrion ) : پادشاه غول ها که بوسیله ی تیر های هرکولس و صاعقه های زئوس از پا در آمد .

 اینم از این غول ها . بعضی هاشون رو نمیدونم چرا ولی نتونستم رنگی کنم که مشخص بشن . از آتریسا ی عزیز هم به خاطر نظر دادن تشکر میکنم و به خواسته ی ایشون عکس مجسمه ی آرتمیس رو هم میزارم :

 

 

 

 

 

توی این سری اسم دو تا از قهرمان ها ی یونان باستان ( هرکولس و اودیسه ) اومد که بعدا براتون درموردشون توضیح میدم . از این به بعد میخوام داستان های خدایان و قهرمان ها رو بگذارم . تا بعد خداحافظ .


 
 
عکس معابد
نویسنده : آتنا - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٤
 

سلام . تو پست قبلی اسامی خدایان یونان رو زدم و توی این پست عکس معابد و مجسمه های بعضی از خدایان و الهه ها رو میگذارم .

معبد پارتنون در آتن که برای آتنا ساخته شده . چند تا عکس دیگه از همین معبد:

 

 

 

 

 

 معبد زئوس :

 

 

 

 

 

 معبد پوسایدون

 

 

 

 مجسمه پوسایدون :

 

 

 

 

 

 

مجسمه هادس : 

 

 

 

 مجسمه برنزی زئوس :

 

مجسمه زئوس :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مجسمه آتنا :

 

 مجسمه هرا :

 

 

 

برای این دفعه بسه . تا بعد خداحافظ .